برادری

دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند که یکی از آنها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود. شب که می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می کردند. یک روز برادر مجرد با خودش فکر کرد و گفت :‌ درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم . من مجرد هستم و خرجی ندارم ولی او خانواده بزرگی را اداره می کند. بنابراین شب که شد یک کیسه پر از گندم را برداشت و مخفیانه به انبار برادر برد و روی محصول او ریخت. در همین حال برادری که ازدواج کرده بود با خودش فکر کرد و گفت :‌ درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم. من سر و سامان گرفته ام ولی او هنوز ازدواج نکرده و باید آینده اش تأمین شود. بنابراین شبها یک کیسه پر از گندم را برمیداشت و مخفیانه به انبار برادر میبرد و روی محصول او می ریخت. سال ها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند که چرا ذخیره گندمشان همیشه با یکدیگر مساوی است. تا آن که در یک شب، دو برادر در راه انبارها به یکدیگر برخوردند . آن ها مدتی به هم خیره شدند و سپس بی آن که سخنی بر لب بیاورند کیسه هایشان را زمین گذاشتند و یکدیگر را در آغوش گرفتند.

/ 7 نظر / 26 بازدید
طبسی

با تشکر از حکایتهای زیبای شما. به یکدیگر رحم کنید تا مورد رحمت خداوند قرار بگیرید.

سجاد محبی

سلام از این که به من سر زدی ممنون مطالبت رو خوندم بسیار عالی بود واقعا خوب مطلب مینویسی باعث افتخارمه که با شما دوست باشم اگه شما هم افتخار بدین و منو تو جمع دوستاتون راه بدین و لینکم کنید ممنون میشم ارادتمند شما سجاد محبی همیشه موفق باشید

پرنده

عالی بود. نتیجه میگیریم وقتی ما از ته دل به فکر خوبیه دیگرانیم اونا هم همین احساس زیبا رو دارن..[قلب]

زهرا

آپـــــــــــ ـــــــــ ــــــــــم[گل]

perham

سلام دوست عزيز خوبي حكايت آموزنده اي بود اگر مي خواهي هميشه برادر بماني و يكديگر را در آغوش بگيري بايد به فكر يكديگر باشيم و نسبت به هم احساس مسئوليت كنيم موفق باشيد[گل]