گردآورنده حکایات
  • مهدی چمنی
جدیدترین حکایات
  • آدم خوشبخت
  • مسلمان واقعی
  • پاسخ مناسب
  • دیوار شیشه ای
  • رحمت الهی
  • اعتقاد به جهنم
  • برادری
  • شیطانی فرعون
  • ثروت کورش
  • مزایای داشتن ایمیل
  • پل بروکلین
  • فقر
  • راننده باهوش
  • حماقت
  • یک روز بدون گناه
  • زیرکی
  • خیانت
  • اصالت یا تربیت
  • غافلگیری
  • تلاش و تثبیت جایگاه
  • تغییر نگرش
  • سئوال
  • قدرت اندیشه
  • حکومت اسکندر
  • استیفای حقوق
  • تغییر چشم انداز
  • منطق
  • تربیت فرزند
  • توضیح منطقی
     
آرشیو حکایات
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
دوستان حکایتی
  • داستانک
  • غریب آشنا
  • هفت صد و سیزده
  • دل گفته
  • دست نوشت
  • غزاله
  • دنیای ما
  • من و رؤیاهام
  • دختر مریخی
  • تنها
  • مائده های هستی
  • بوی گندم
  • در سایه سار شب
  • حرفهایی برای نگفتن
  • دل نوشته
آمار بازدید از حکایات



آدم خوشبخت
گردآوری: مهدی چمنی - ۱۳٩٠/۱٠/٢٠

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت:
«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدندتا ببینند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست. تنها یکی از مردان دانا گفت : که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند...
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود. شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»
پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!

نظرتون در مورد این حکایت چیه و چه نتیجه ای گرفتید ؟ ()



مسلمان واقعی
گردآوری: مهدی چمنی - ۱۳٩٠/۱٠/۳
جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکم فرما شد . بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم .
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند .  جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد .  پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد .
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را به قتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند .  پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :
چرا نگاه میکنید ؟ به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمیشود . . . !

 

نظرتون در مورد این حکایت چیه و چه نتیجه ای گرفتید ؟ ()



پاسخ مناسب
گردآوری: مهدی چمنی - ۱۳٩٠/٩/٢۱

کشیشی در اتوبوس نشسته بود که یک ولگرد مست و لایعقل سوار شد و کنار او نشست .

مردک روزنامه ای باز کرد و مشغول خواندن شد و بعد از مدتی از کشیش پرسید :

پدر روحانی روماتیسم از چی ایجاد میشود؟

کشیش هم موعظه را شروع کرد و گفت روماتیسم  حاصل مستی و میگساری و بی بند و باری است .

مردک با حالت منفعل  دوباره سرش گرم روزنامه خودش شد .

بعد کشیش از او پرسید : تو حالا چند وقت است که روماتیسم داری ؟

مردک گفت : من روماتیسم ندارم , اینجا نوشته است پاپ اعظم دچار روماتیسم بدی است .

نظرتون در مورد این حکایت چیه و چه نتیجه ای گرفتید ؟ ()



دیوار شیشه ای
گردآوری: مهدی چمنی - ۱۳٩٠/٩/۱۳

روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد . او آکواریومی شیشه ای ساخت و با دیواری شیشه ای دو قسمت کرد . در یک قسمت ماهی بزرگی انداخت و در قسمت دیگر ماهی کوچکی که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگ بود .

ماهی کوچک تنها غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به آن غذای دیگری نمی داد . او برای خوردن ماهی کوچک بارها و بارها به طرفش حمله کرد ، اما هر بار به دیواری نامرئی می خورد . همان دیوار شیشه ای که او را از غذای مورد علاقش جدا می‌کرد .

بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچک منصرف شد . او باور کرده بود که رفتن به آن طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچک کاری غیر ممکن است .

دانشمند شیشه وسط را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز کرد ؛ اما ماهی بزرگ هرگز به ماهی کوچک حمله نکرد . او هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت و از گرسنگی مرد . می‌دانید چرا ؟

آن دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت ، اما ماهی بزرگ در ذهنش یک دیوار شیشه ای ساخته بود . یک دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود ؛ آن دیوار باور خودش بود . باورش به محدودیت . باورش به وجود دیوار .

نظرتون در مورد این حکایت چیه و چه نتیجه ای گرفتید ؟ ()



رحمت الهی
گردآوری: مهدی چمنی - ۱۳٩٠/٩/٥

روزی باران شدیدی می بارید. ملا پنجره خانه را باز کرده بود و داشت بیرون را نگاه می کرد . در همین حین همسایه اش را دید که داشت به سرعت از کوچه می گذشت .
ملا داد زد: آهای فلانی! کجا با این عجله؟ همسایه جواب داد: مگر نمی بینی چه بارانی دارد می بارد؟
ملا گفت: مردک خجالت نمی کشی از رحمت الهی فرار می کنی؟
همسایه خجالت کشید و آرام آرام راه خانه را در پیش گرفت. چند روزی گذشت و بر حسب اتفاق دوباره باران شروع به باریدن کرد و این دفعه همسایه ملا پنجره را باز کرده بود و داشت بیرون را تماشا می کرد که یکدفعه چشمش به ملا افتاد که قبایش را روی سر کشیده است و دارد به سمت خانه می دود .
فریاد زد: آهای ملا! مگر حرفت یادت رفته؟ تو چرا از رحمت خداوند فرار می کنی؟ ملانصرالدین گفت: مرد حسابی، من دارم می دوم که کمتر نعمت خدا را زیر پایم لگد کنم .

نظرتون در مورد این حکایت چیه و چه نتیجه ای گرفتید ؟ ()



حکایات قدیمی تر »